افراد آنلاین
1 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت اخبار)

عضو: 0
مهمان: 1

بیشتر...

دل نوشته -------------------------« مرادقربانی »

فرستنده magtymghuly در تاريخ ۱۳۹۴/۱۰/۱۰ ۴:۱۰:۰۰ (435 بار خوانده شده) فرهنگی
گوشهایت را بچسبان به زمین، مثل من دراز بکش و گوش کن،میشنوی صدای هلهله از زیر
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.زمین میاید، تا دوباره سینه خاک، جایگاه میشود، و زمین این گوشتخوار، جگر خور،آدم خور،باران خور با میل سیری ناپذیرش یکی دیگر از بزرگان هدیه ی آسمان را ببلعد، زمین تو را به بوی باران قسم لااقل تو مهربان باش، ما نامهربانی ها در حقش کردیم،رنجاندیم، چشمهایمان را به یک عمر عشق و خدمتش بستیم،آقای فرهنگ هم مهمان تو شد، تو مهربان باش،ما اینجا سلامش را به پیمانه زدیم تا در حدش جواب دهیم،مردی مهمانت میشود که به قول خودش بارها به خود من گفت ما امشی خوردیم از هرکس که دوستش داشتیم از فرهنگ، از.... و همه، قادیر دده گوگلانی، تو سهمت را به همه ادا کردی و ما مرده پرستان برایت چه برنامه ها که آماده نساختیم، شعر میسراییم بنامت،مراسم برپا می کنیم ، همه، ولی هیچ کس زنده بودنت را با دل حس نکرد،قادیر دده جان امشب ما روح های سرگردان را تحمل کن،از فردا با غزلی که دوست داری راحت باش، با تاریخ که چقدر دوست داشتی حال کن،گلچین کن به میل خودت هر رمانی را که دوست داشتی، دیگر هیچ کس، هیچ انگی به تو نمیزند،هیچ کس تو را با برداشت خودش قیاس،نمیکند فقط یک نام از تو باقی می ماند،نام نیک وکتابخانه ای با چند هزار کتاب،اصلاً بی خیال، امشب مردی میهمان آسمان شد که هرگز پشت حصار نبود.
[/size] [/color]

آفتاب نیمه تابستان هم عاشقش بود مردی از جنس، جنس های ناشناخته روحت آرام آقای فرهنگ، فقط من حسرت آخرین بوسه ام بر دستانت را میخورم، زمستان بود یادت می آید گلایه کردی برای اولین بار از تو گلایه یی شنیدم، گلایه کردی مراد اوغلوم سر نمیزنی،دلت هم هوای پرواز داشت،من حسرت میخورم کاش یک شب قبل مسیرم میخورد تا فقط یک بار دیگر از مرحمت دستانت بوسه نصیبم میشد، قادیر دده از امشب اصلا با هر بیت شعر مختومقلی کلنجار برو چون ما شعر پرستان زبانمان گنگ شده است، نه شاعری شعر عاشقانه میسراید ونه... قادیر دده گوگلانی شادروان از نسل آدمها بود هنوز بوی بشر میداد و هم صحبتیش نصیبت میشد دوست داشتی تمام الحانش را قاب کنی و هر کدام را هزار بار بوسه باران. مردی بود با قامتی مهربان،الف لام میم عشق، معلم بود ولی همیشه آموزگار،معرفت چیزی بود که خدایش شاید برایش پارتی بازی کرده بود،نماز میخواند شاید کتاب را بیشتر میخواند وقتی میهمانش میشدی عقربه های ساعت به چشمت نمی آمد،مهربان میشدی، آرام میشدی،باهمه آشتی میکردی وقتی در حضورش حرف میزدی،کلمات تمام عرض دندانهایت را طی میکرد مبادا ناربط بیرون بیاد،مهمان آسمان شد تا دلالهای عقل و دین مردم بتوانند کالاهای بنجلشان را بهتر بفروشند، ساده گفتم، ساده زیست، ساده رفت،مردی هرگز نمیمیرد.

تنگراه، جمعه 26-4-94 مراد قربانی
صفحه مناسب چاپ 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه