افراد آنلاین
9 کاربر آن‌لاين است (5 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت اخبار)

عضو: 0
مهمان: 9

بیشتر...

جان شيفته و آگاه - «عبدالعظيم ممي زاده»

فرستنده magtymghuly در تاريخ ۱۳۹۴/۸/۴ ۶:۵۰:۰۰ (477 بار خوانده شده) فرهنگی
برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
اصولاً مرگ پايان يك حركت است، حركتي منفرد و تجريدي،برخاسته از برآيندي لاجرم ناگزير، در دريايي از شور و حس و تضاد. حركتي محدود يا دامنه‌دار. بهر صورت انتهايي است براي آنچه كه در طول اين حركت بوقوع پيوسته است . وقوعي ارادي يا در كليتي به اجبار برآمده از روابط و فرآيندي غيرارادي و ضرور و مشحون از پويشي منطبق با منطقي پوشيده، پديده‌هاي انديشمند، نهايت‌هاي همسان و تكراري را خط بطلان مي‌كشند، همچون شورورزي جان آگاه و شيفته كه ضرورت‌هاي ناگريز هستي را سمتي هدفمند و ديگر گونه مي‌بخشد. تكامل ساده‌ي هستي با ارگانيزمي قانونمند با دخالت عناصر وشخصيت‌هاي آگاه و فرهيخته به شكلي مطلوب و دگرگون شده چهره عيان ميكند، دف زنان ، كف زنان به اوج و بلنداي رهايي مي رود...
اراده هاي آگاه در گذرگاههاي لاجرم ضرور، قدم هاي قاطع را براي غلبه بر آنچه كه به ناگزير اتفاق مي‌افتد، هويتي انديشيده مي‌بخشد، بخشندگي هوشمندانه و آگاهانه براي مفهومي رهايي بخش و براي دوري جستن از منطقي خسته كننده، اين حركت و پويش را در پايان حيات شخصيتي ويژه ميتوان مشاهده كرد، پايان حركت دگرانديشانه‌ي قادير دأده گوگلاني يادآور ورود متعهدانه و مسئولانه‌ي اوست براي مفهوم بخشيدن به بزنگاه‌هاي مسخ‌شده‌ي تاريخ، نماد روحي بالنده و ناآرام در ميان سليقه‌هاي ساده و ساكن ... «آتشي سمندر، عشقي مستانه» ...


اين ديگرگونه‌گي را از چهره‌ي يكايك آدم هايي كه براي وداع با او آمده بودند، مي‌شد ديد، چهره‌هاي ناهمگون، متفاوت، قشرهايي از لايه‌هاي مختلف اجتماعي، درهم، ناجور، نتراشيده، كوچك، بزرگ، پير و جوان، عمدتاً اقشاري متوسط از جامعه‌ي تركمن آمده بودند تا با صفوف پرشمار خود، نمايندگان كم شمار بالاي جامعه را در مراسم به حاشيه برانند. لايه هاي وسيعي از كارمندان، بازاريان، كارگران و كشاورزان خرده پا حضوري پررنگ داشتند. اقشار متوسط جامعه‌ي تركمن براي تحكيم پايگاههاي اجتماعي و انساني خود از صافي‌هاي آبديدگي بسيار بايد گذر مي كرد تا همانند لايه‌هاي بالاي جامعه كه براي خود دبدبه و كبكبه‌ي پرطمطراق دارند، اطمينان و اعتماد به نفسي لازم را كسب كنند. بدنه‌ي غالب تشييع كنندگان خلوص و سادگي قادير دأده را انگاري به عاريه گرفته بودند. ساكت و بي‌ادعا، پاك و مخلص همانند «غريبي» قادير دأده. واقعاً قادير دأده آدم «غريبي» بود همانند غريبي روزگارش... روند امور انگاري باب ميلش نبود و دائم در فضاي دگرانديشي بود و يا بهتر بگوييم فرداهاي آرماني يا چيزي شبيه تلنگري از درون براي دوري جستن از روندي پرملال و يأس‌آور... «اگر با اين مسير ناسازگار قصد در افتادن نداري از آن دوري كن و برو به حاشيه‌هاي متن و براي خودت طرحي نو در انداز» تو گويي دائم در كلنجار بود«بگذار بروند پي زمين و كارخانه، بروند مايه‌دار بشوند، دمبه‌دار بشوند، بي روح، بي‌حس، چيزي شبيه مترسك‌هاي بي‌هويت، پرافاده...» روندي كه برايش بيگانه بود، ناآشنا بود غريبه بود، اصلاً مشمئزكننده بود، تهوع‌آور... غايبين مراسم كم و بيش آنها بودند، از دماغ فيل افتاده‌هاي بي خاصيت كه به آساني از كنار اين واقعه گذشتند ولي جاي خالي آنها را حلقه‌هاي پراكنده‌ي قشرهاي متوسط و پايين جامعه از همه رنگ و نژاد از همه قوم و نحل پركردند، تركمن، بلوچ، فارس، سيستاني، كرد، ترك، اداري، بازنشسته از همه جا از كناره هاي درياي خزر از كوموش‌دپه، بندرتركمن، گرگان، امچلي از جرگلان، مراوه‌تپه و گنبد، آق قلا، انبوه ، انبوه و گسترده ... حضوري آشنا و آگاهانه ، حضوري شناخت مند و خالصانه بياد نرمي مهربانانه‌ي قادير‌دأده ، با رضايتي از صميم قلب براي اداي احترام به ديگرگونه مرد ايام و روزگاران بس دراز اين قرن... گروه-گروه از فرهنگيان و دوست داران شعر و ادب، هنرمندان واعضاي انجمن هاي فرهنگي تركمن از سراسر تركمن صحرا آمده بودند و پرحضور، تلاطم ناگزير موج هاي سهمگين دريا را به يادت مي آورند. جمعي آشنا در گوشه‌ي چادر، گروهي در حاشيه‌هاي آن ، بخشي در رديف هاي نشسته در چادر و فوج –فوج و پرحرارت در كوچه‌ي منتهي به خانه‌ي استاد. قادير دأده آدم عجيبي بود كه اين همه حلقه‌هاي بريده-بريده ي قشرهاي متعدد جامعه‌ي تركمن را دور هم جمع كرده بود تا بياد او با احترامي عميق و آگاهانه پاسش بدارند. بي آنكه اصراري براي آوردن آنها بوده باشد، آرام و ساكت آمده بودند تا با روان مخملين او وداعي ابدي داشته باشند.
شور غريبي بود در كوچه‌ي تنگ و قديمي منتهي به خانه‌اش با حياط و بنايي به يادگار مانده از 60-50سال پيش و امروز به يادگار آن همه ايام، اين بناي گرم و دوست داشتني سرشار از كتاب است و كتاب است وكتاب و مملو از دوره‌هاي مختلف مجلات... دوره‌هاي كامل نشريات«سخن»، «چيستا»، «بخارا»، «سمرقند»، «كلك»، »چشم انداز»، «نگاه نو»، فرهنگ هاي معين، دهخدا وو... دهها سفرنامه و صدها ديوان شعر و ادب، تاريخ باستان، تاريخ معاصر ايران و صدها عنوان، خاطرات رجل سياسي و فرهنگي، صدها و صدها كتاب و هزاران هزار عنوان، دوره‌هاي كامل روزنامه هاي اطلاعات، كيهان، شرق، گفتگو .. «او حافظه‌ي تاريخي قوم خود بود» حقيقتاً نكته‌ي ظريفي است. تاريخ زنده و گوياي زمان از جاي جاي صحراي تركمن و نقاط عطف و گذرگاههاي سخت و شكننده‌ي آن. راوي بي طرف جزئيات و زواياي تاريك آن. از شنيده‌ها و ديده‌هايش مي گفت با دقت و وسواسي عجيب با تعهدي سرشار از ايمان و اعتقاد. از جريان هاي مختلف اجتماعي و سياسي كه در سطح جامعه در دوره‌هاي مختلف تاريخي فعال بودند حكايت ها داشت. از قره داغلي معلم مي گفت از صفر انصاري و از نورمحمد عاشورپور از غايب بهلكه و از احمدقاسمي از نايب نيازي هم مي گفت از آخوندف گورگنلي... از تشكيلات منظم حزبي مي گفت كه در سطح منطقه فعال بود از عبدالرحمن نديمي مي گفت و از قيام افسران خراسان... همچون ناظري آبديده و سازمان يافته زواياي تاريك تاريخ قومش را در سراسر اين قرن روبه انتها به تصوير مي كشيد، انگاري سرك مي كشيد به عمق پديده‌ها و به عمق زندگي پيرامونش تا حس هاي ملتهبش را به شوري آكنده از كنجكاوي آرام كند. از سفر به «سالغئم» مي‌گفت به عمد يا به برداشتي ساده شايد هم با نگاهي عجولانه به هجرت بزرگاني همچون آخوندف گورگنلي ، انصاري، عاشور پور و جمع زيادي از ياران به آنسوي مرزها...
از تعهد صحبت مي كرد و اينكه مي بايست فرصت ها را بايد غنيمت شمرد و براي رفاه حال و فرداي تك-تك همنوعان كوشيد و اين تعهد را در مدت 17سال خدمت در اداره‌ي آموزش و پرورش كلاله به عينه نشان داد. قادير دأده آلبوم متحرك وقايع عصرش بود، نماد زندگي پيرامونش بود، بازتاب نقطه عطف ها و بزنگاه هاي بغرنج دوره‌ا‌ش بود، شخصيتي آگاه كه در همراهي با ضرورت هاي ناگزير ايام سعي داشت آن ضرورتها را در حيطه‌ي شخصي‌اش با درايتي هوشمندانه و هدف دار به رهايي و آزادي روح و روان خود بركشد براي مفهومي سرشار از ذوق و شيفتگي... براي زندگي، براي زنده بودن. نمايشگاه ساليانه‌ي كتاب تهران ميعادگاه هميشگي‌اش بود. گاه با دوستان، گاه با خانواده، و گهگاهي هم تنها. با كهولت سن و بيماري ديابت انگاري دست و پنچه نرم ميكرد يا اصلا نرد عشق مي‌باخت... «مي شود قرص ها را قبل از سوارشدن به اتوبوس خورد تا مجبور نباشي براي توقف هاي بيجا و بي موقع مزاحم راننده باشي... بگذار دست و پاهايت باد بكنند ايرادي نيست...»
قادير دأده از آرزوهايش مي گفت: از اينكه بتوان موزه‌ي فرهنگي منطقه در كلاله را ايجاد كرد تا دست آوردهاي فرهنگي و هنري تركمن‌هاي شرق تركمن صحرا در آنجا گردآوري شود، ابزارآلات دستي، آلات موسيقي، دست بافت‌هاي زنان تركمن از روسري و شال، كمربند و نقش و نگارهاي پر رمز و راز گرفته تا ابزارآلات معيشت ، از چيزي شبيه بنياد فرهنگي كه كتابخانه او نيز بخشي از اين بنياد و موزه باشد، مركز و مكاني باشد براي حضور جوانان و دانشجويان تا از درياي معرفت توشه برگيرند با فضايي آكنده از حس و حال قومي و ملي...
قادير دأده راوي صادق و بي طرف دهها سال زندگي پرثمرش بود، لحظه به لحظه‌ي آن را باشور و شوق آميخته به عشق و جستجو سپري كرد و براي هر روز آن اميد و آرزويي به وسعت قرن ها انباشت و در واپسين لحظات نيز از كتابهايش گفت و از تهيه‌ي بعضي كتابهاي نداشته‌اش سخن گفت. ازتحرك و شور منتهي به آگاهي دفاع ميكرد و براي نتيجه‌ي اين تحرك تلاش مي كرد . از زدن درب بعضي خانه‌ها براي تاسيس دانشگاه و همچنين براي جمعيت مختومقلي كلاله ابايي نداشت وي همه‌ي آنها را بخشي از شور جمعي مي دانست كه در بدو تاسيس و حركت پسين آن ميتواند براي همه مثمرثمر باشد. قادير دأده اعتقاد عميقي براي آن قائل بود.
روز وداع او هزاران نفر به محل تشييع جنازه در مصلاي اهل سنت كلاله رفتند تا براي آخرين بار با او و براي او به نماز بايستند. بيادش و به ياد بزرگوارش. از قادير دأده خيلي چيزها مي شود گفت شايد هم به اندازه‌ي يك كتاب ، كتاب زندگي اش ، كتاب شناخت نامه‌اش ، كتاب حس و حالش ، شايد...
كلاله 16/5/94
صفحه مناسب چاپ 
 
بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم
فرستنده شاخه